سودای ماه

وقتی که همه سودایی و نوایی و مستی و خوابی و بیداری و ...ما ...همه ی عمر تنها می دویم یار ..تنها می دویم ! ناتانائیل!برنده را ببوس!گر چه هرگز اول نشد ...

۰۹/۱۱/۱۳

"رفت"



سوئیت شرت قهوه اییش رو تو دستش گرفته و داره وسط خیابون راه می ره . بین ماشین ها . نمی خواد بره . می خواد "بره" . سرده . کمی . لرز های گاه گاهی اش سراغش میاد . می گه: اگه یکی از اون حمله ها الان سراغم بیاد زیر یکی از همین ماشینا نفله شدم . دیگه نمی تونم راهی برم زیاد . فکر کن ... گوم... یه ادم پرت می شه اون ور و راننده هم به احتمال صد در صد در می ره . خوب نیست . حس اومدن یه حمله رو داره . ترسیده . اولین بار . از این ترسیده . از ترسیدن ترسیده . از خودش . از فکراش . از قلبش . ترسیده . از حسی که داره . ازوجودیتش ترسیده .
نمی خواد گرم شه . می خواد بشینه تو جونش . می خواد بشینه تو جونش . بین ماشین ها حرکت می نه . مثل اون روزی که راه می رفت و با خنده و امید از ماشین ها می خواست که بوق بزنن . با خنده می گفت: " بوق بزن " "بوق بزن " راننده ها هم جواب می دادن و بوق می زدن و اون .... دست می زد با بقیه و اونم ... مچ بند سبزش رو بالا می برد و ویکتوری رو نشون می داد و به همه می خندید . به همه . داره بین تموم اون ماشین ها راه می ره .
به تموم اون آهن قراضه های شیکی نگاه می کرد که رد می شن . به ماشینای فقیر و غنی . به همه چی . به اون مرد و زنی که تو ماشین بودن و زهر مار بودن . به اون دختر و پسر جوونی که تو ماشین داشتن "کر کر " می خندیدن . به اون زن و شوهری که جلو نشسته بودن و دو تا بچه ی خوشگل هم پشت بودن و ...به اون پیر زن اون ور خیابون . به دختر کوری که سر خیابون بود . به کارگر افغانی ایی که داشت می دوید .
هوا سیگار می طلبید . خیلی هم . راه می ره . می ره . می ره . نمی خواد بره . می خواد "بره".
"رفت " . بین تموم اون دودها . اون چراغ ها . بین تموم اون راه رفتن ها . خیابونای تکراری . ."رفت " . میون شب ها و روز هاش .
بین رفتناش ...یه چیزی رو جا گذاشت . نه از حواس پرتی . نه...
دید و جا گذاشتش .
"رفت" . و جا گذاشت ... تمام انچه را که دوست داشت ... تمام چیز هایی که باید داشته باشد . ."رفت" . خالی تر از دیروزش . رفت ...بی بازگشت .
"رفت" . در یک جمعه ی سگی ...
پی نوشت مربوط به متن خودم: گیر کرده اند واژه ها در گلو . نمی شود ننویسم . اما انگار باید . باید . باید ...
شاید ...
اگر چرت بود نوشته ام که هست ببخشید.

پی نوشت خیلی بی ربط: حامد ! خواهش می کنم ببخش ... ببخش که ما انسانیت را در این جا قبر کردیم . ببخش .
ببخش که دستانم نمی داند کجا را چنگ زند . نمی داند کجا را ....کدامین ریسمان را بگیرد . می دانم آب می شو ی کم کم و عاجزم از هر کاری . ببخش ... ببخش که بغضم را نمی توانم فریاد کنم در هیچ جایی . بس که خوابند . خوب باشی کاش پسر . خوب باشی کاش . من تنها برایت در این کنج بودنت را می خواهم . دوری از طناب ... بودنت را می خواهم حامد . خوب باشی کاش . میان دست و پا زدنت میان میله ها و مریضی ات . حامد! خوب باشی کاش پسر . من که دلواپس لحظه های تو ام . میان آن همه سردی .
حامد!بیداری ما همیشه ساز مرگ ماست . این اهنگی جاودانی است . بیدار باش و بمیر . خفته باش تا جاودانی باشی .
ببخش حامد !
*حامد روحی نژاد دانشجوی فلسفه دانشگاه شهید بهشتی که بیماری ام اس دارد و در جریان انتخابات بازداشت شده و از لحاظ وضعیت جسمانی اش و بیماری اش حمایت نمی شود در زندان و شرایط وخیمی داد در حال حاضر . وی به اعدام محکوم شده است .
قابل ذکر این که: زندان ها مسئول سلامتی و بهداشت جسمانی زندانیان هستند .
توضیح: عکس مربوط به حامد روحی نژاد است .
منبع خبر : کمیته ی فعالان حقوق بشر .



همه انکار ...



ابلها مردا عدوی تو نیستم من . انکار تو ام .
احسان فتاحیان را اعدام کردند . دادگاه عاطفه نبوی را زود تر برگزار کردند . سایت های فعالان حقوق بشر را با فیلتر شکن باز می کنم .
کانون فعالان حقوق بشر در ایران بسته می شود . فعالان حقوق بشر به دادگاه احضار می شوند .
زنان را به جرم دفاع و جلوگیری از تجاوز به وجودشان اعدام می کنند . زن را می کوبند . زن را تحقیر می کنند . مریمی در بازداشتگاه خود کشی" می شود" .
پسر بچه ی پانزده ساله ایی را یک صبح اعدام می کنند .
اثاث خانواده ایی ریخته می شود در خیابان .
ماده ی 18 برداشته می شود و رئیس قوه ی قضائیه می گوید دیگر دخالت ندارد در پرونده ها . (خلاف شرع !!!!!)
آقای لاریجانی ... شما ندیدی ترس و اضطراب دختر جوان را . فرار پدر را .لرز صدای پدر وقتی من داشتم با او حرف می زدم و مدام می گفت ببخشید و من هیچ وقت نفهمیدم پدر فراری را برای چه ببخشم؟ چون به نا حق پرونده را باخته . چون رشوه نداشته که بدهد به قاضی و دادستان؟ چون صادقانه و مستدلانه آمد ؟ چون صادقانه آمد؟تو ندیدی دو پسر مضطرب را . تو ندیدی تمام پول های در جیب قاضی را؟ تو ندیدی میلیونی رشوه دادن ها را ؟آقای لاریجانی ؟! قانون چه می گوید؟ چه تمسخر آمیز است این لفظ . چه بی قانون است این قانون .ندیدی لاریجانی...ندیدی ... تو نمی دانستی که با این کار قاضی ها را چه می شود و حق ها را؟ نمی دانستی ؟


ابلها مردا عدوی تو نیستم من . انکار تو ام .
برایت غمگینم ایران من . غمگین . برای تو . برای تو ای زن . برایت غمگینم . برای خودم
. برای تو . برای خاکم . برای جایی که سایت هایی که حقوق بشر را دم می زنند نابود می شوند و بزرگانش در هر جایی دم از حقوق بشر می زنند . جایی که گلوله فریاد می کند . جایی که تفنگ و تیزی رفیق ناب خیلی ها است به نام خیلی چیزها .
ابلها مردا عدوی تو نیستم من ...انکار تو ام .
بهائیان می میرند . زنده زنده می میرند . کودکانش بی مدرک بزرگ می شوند . مسیحیانش تحت فشارند . یهودیانش منزوی شده اند . مسلمانانش هم شکنجه می بینند . اینجا حرف ها نابود می شوند . اینجا دنیا را خوب می بینند . و اینجا .. ما نفس می کشیم و بوی تعفن می شنویم . اینجا زن را در مقام بالایی می گویند هست . می گویند اساس خانواده است . می گویند جایگاه والایی دارد . می گویند مهم است .
اینجا می گویند زن در عین مهم بودنش حق شهادت ندارد . حق آزادی ندارد . حق "بودن" را ندارد .
ابلها مردا عدوی تو نیستم من . انکار تو ام .
اینجا دانشگاه علامه طباطبائی است . و دکتر محمد شریف مدیر تحصیلات تکمیلی دانشگاه از تحصیل محروم شد . اینجا جایی است که وکیل پایه یک دادگستری را از ادامه ی تحصیل محروم می کنند . اینجا کشتار و خفه کردن نبوغ رایج است . و دکتر داشت از تز دکتری خود دفاع می کرد .
اینجا جایی است که حسن زید آبادی به جرم بشر دوستی میله های سرد را می بیند . و اتاقکی که سهمش شد از جنگیدنش برای زنده ماندن حقی برای وجودی به نام بشر .
من می گویم: ابلها مردا عدوی تو نیستم من . انکار توام .
مادرم می گویند: دختر ! تو سرت بوی قورمه سبزی می دهد .مادرم می گویند چشمات و ببند و شرایط رو قبول کن . من خیره . مادرم ... نگاهی می کنند . من می گویم :
من عدو نیستم . من همه انکارم . من می خواهم باور کنم که انسانم . که انسانم . نه سگ مادر . نه یک حیوان خانگی .
ابلها مردا ... عدوی تو نیستم من . انکار تو ام .
من که می شنوم که می گویند که به شما چه ربطی دارد زندگی مردم ما ؟ و من هیچ وقت نفهمیدم به ما چه ربطی دارد پی زندگی مردمان دیگر . می گویند : ما خودمان می دانیم و اینجا و من نمی دانیم پس به ما چه ربطی دارد زندگی چشم بادامی ها ؟! و چه جالب بود ! چشم بادامی ها توهین شدند . اینجا گفتند نقض حقوق بشر است .زنی مصری را بی رحمانه کشتند . گفتند نقض حقوق بشر است . اینجا دختری با گلوله مرد . اینجا مردمانش زیر گلوله بی سلاح می مردند و می گفتند حق است . می گفتند حق است . می گفتند/می گویند حق این بشر است ...!
من که دردم . من که خفه شده در این حجمی که نامش خاک است . خاک من .
من به دادگاهی فکر می کنم که قاضی اش می گوید: من به مدرک نگاه نمی کنم . من به نیت نگاه می کنم ....!
خدای من !زیبایی رویاها را یک بار دیگر ببخش بر این خاک . بر من که عدو نیستم . انکارم . من همه انکارم .
من راببین . تو ای عابر . من را ببین . من همانم که می گویند جایگاه والایی دارم در این خاک . که مهمم . من همان مهمی هستم که حق رایم نیم است . نیم . من همانم که دمی نمی توانم ناله کنم از دیدن زنی دیگر در زندگی همسرم . من همان دختری هستم که یک روز برای دفاع از پاکی ام و به جرم خواستن پاکی ام اعدام شدم .
من را ببین !! من همه انکارم . انکار تمام حرف ها . انکار خوب بودن . من که گرسنه شب ها می خوابم . من که زمستان ها میان سرما می لرزم .تا خود دانشگاهی مدرسه ایی . خانه ایی پیاده می روم . با پاهایی تاول زده . کفش هایی کهنه . من که از فرط خوردن بالا می آورم و کنار در خانه ام فقیری دارد می لرزد در زیر باران . من که همه انکارم . من که توان فریاد را دارم . من که ناتوانم از فریاد . من که مرده ام . من که زنده ام و می دانم مرده ام .
من که هستم . من که با همین بودنم انکارم . همه انکار .
من که بی کفن زیر خاک این آسمان مرده ام . من که زنده زنده جان می دهم . میان هم خوابگی هایم با هر هرزه ایی . برای زنده ماندن . میان تمام عشوه های نکبتی . میان دست فروشی کردنم میان خیابانها . میان تمام نگاه ها ی هرزه . من که میان بودنم بی درس خواندن گل فروشی شده ام . من که نتوانستم برای فقر نفهمم کلمه ها را . من که هر چه بودم . هر کاری کردم . گاه گدایی . گاه مواد فروش . من که ناحق میلیاردر شده ام . من که شکم باره شدم . روزی اما میان خیابانها لاشه ی سوسک ها را می خوردم . من که روزی بودم . بودنم انکار نبود .
ابلها . مردا . عدوی تو نیستم من . انکار تو ام .
من که برای اعتقادم یک دانشجوی ستاره دار می شوم . من که تعلیق می شوم . من که برای "زر اضافی " می روم حراست . من که می بینم . من که نباید ببینم .من که نباید ببینم . من که نباید ببینم . من که" بیجا می کنم " که می گویم . من که دیگر نباید زر مفت بزنم . من همه انکارم .
من همه انکار تمام لبخند ها و آرامش ها هستم . همه انکار . خاک من همه انکار است . انکار تمام خوب ها . تمام لبخند های زیبا . خاک من انکار رویاهای زیبا است .
خاک من تمام درد است . من تمام درد ام .
برایت غمگینم خاک من . که از تو و در تو زاده شدم . که در تو زاده شدم و چه غریبم با تو . من که همه انکارم .
ابلها مردا ... عدوی تو نیستم من . انکار تو ام .
که این همه غریبم با خاکم . من چه غریبم در این خاکی که می دانم از ان زاده شدم .
من که این همه غمگینم برای وجودی به نام بشر . که خودش همیشه خنجری در دست دارد برای زخمی کردن . من که همه غمگینم از این همه بشر . و غمگینم برای رنج این بشر . من غمگینم برایت ای تو ! که با دستانت زخمی کردی من را . دیگری را . من که می دانم بشر بر جان بشر تشنه است . من که می دانم آدم ها همیشه زخمی می کنند هم را . من که می دانم ما ...
من اما ... غمگینم برایت ایران . برایت ای زن . که از جنس تو هستم . که چون تو ام . که می دانم عاشقی های یک شبه را . که می دانم نگاه ها را . که می دانم حقارت را . می دانم طردی را . می دانم این گونه بودن را . برایت غمگینم تو ای دختر . که من هم جنس تو ام . که فرار می کنم از خیابانهای هرزه . از نگاه های نکبتی . من که هم پای تو می ترسم . هم پای تو می جنگم برای پاکی وجودم . من که هم پای تو میان سرمای زمستان برای فاحشه نبودن دستمال جیبی می فروشم و گل . من که می دانم ترس هایت را . من که می جنگم و می مانم . من که اشک می ریزم پنهانی . برای این همه درد . من که خنده را خاموش می بینم از میان نگاه هایت .
من که می دانمت فاحشه ی کوچه ی پائینی . میان تمام آن لایه های آرایش . نگاه غمگینت . آن زیبایی ندیده ات . آن خاموشی تدریجی ات .
من که می دانم تو را ایران . من که می دانم تو را .
پی نوشت: ناتانائیل! گوشه ی دهانت خونی شده . پاکش کن .
ناتانائیل؟ به نظرت من به اندازه ی یک بزغاله می دانم که این همه انکارم و درد ؟ گمان می کنی اگر حد یک انسان می دانستم چه می شد؟
ناتانائیل!نقش ما این است . مردن میان بودن . بین این همه روز . این است یک عصر سگی . .
ناتانائیل! "زن یا مرد فرقی نمی کنه . بمیر ...!" به نظرت سهم ما از بودنمان این است؟ بمیر؟!
ناتانائیل؟ تو مرده ایی؟ نکند بمیری !!!
ناتانائیل !گوشه ی لبت خونی شده . من هم . من که همه انکارم . همه انکارم . گلویم درد دارد ناتانائیل
ناتانائیل!ابلها . مردا . عدوی تو نیستم من . انکار تو ام . و به نظرت ابله ها انان نیستند که می گویند: ما همه خوبیم و شهر هم خوب است؟
ناتانائیل صدایی می گوید : " به نقش سیاهی لشکر تو فیلم راضی باش . چشماتو ببند و فقط به فکر بازی کن چشم ها تو ببند خر شو از خودت دست بکش افول کن . ببند دهنتو شرایطو قبول کن . "
ناتانائیل! این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی . رول یه جنازه که زندست به همین سادگی . نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی . آخر قصه ی همه است . آخر سگ کشی .
#شنیدن و خواندن خبرهایی و گوش دادن به آهنگی از شاهین نجفی فریادم را جاری ساخت .
وال عزیـــــز ....
خواستم بازی ات را بازی کنم . تمام آنهایی را که می دانستم را نوشته بودی . آنهایی را هم که نمی دانستم هم نوشتی و جالب بود . ذهنت پیچیده تر از من است و خلاق تر .
ندانستم چگونه می شود به قول تو این تک بعدی بودنشان را مخفی کرد . ندانستم میان غرور برای یک وجود "مردن" را چگونه می شود نشان داد . نفهمیدم چگونه می شود میان لبخند زدن درد را نشان داد . و میان سکوت فریاد ها را . ندانستم چگونه می توانم میان این خطوط حس تنهایی را ترسیم کرد . حس طرد شدن را . حس دوست داشتن را . حس محبت را تمام و کمال . ندانستم چگونه می شود حس نهایت خشم را نشان داد . ندانستم عمق خستگی را . بریدن را . عمق بغضی بی اشک را . عمق دهن کجی زندگی را . عمق غرق شدن در این نکبتی زندگی را . عمق خنده های مصنوعی . محبت های مصنوعی را چگونه می شود نشان داد . ندانستم حقیقت را چگونه می شود نشان داد . نگاه های صادق را . نگاه های دروغ را . ندانستم تلخی یک لبخند را . یک زهر خند را چگونه می شود نشان داد . ندانستم مهربانی یک چهره را چگونه می شود نشان داد . و نمی دانی چه قدر سعی کردم و به این کیبورد نگاه کردم تا بتوام با حرفی ...نشانی . هر چه الان خودم را بگویم . نتوانستم و ندانستم . هر چه می شد غیر آنچه هستم می شد .
من ندانستم این ها را .
تو خودت زیبا ترین حالت ها نشان دادی و نمی دانی چه قدر بیشتر یاد گرفتم .
کاش مثل تو ذهنم این همه خلاق بود تا می توانستم من هم بیشتر خلق کنم . هر چند تک بعدی . هر چند ... و ببخش .
راستی ... آن آخرین نشانه ی صورتک را به زندگی نسبت می دهم . که دهن کجی می کند به من . یادش افتادم که بگویم با این صورتک ذهنم سر می خورد ان طرف . میان دهن کجی زشت زندگی . و من . این صورتک جا دارد .
پی نوشت دو: دانشکده ی ادبیات و زبان های خارجی دانشگاه علامه طباطبائی این سه شنبه که خواهد امد همایشی گذاشته برای "آموزش بهتر زندگی کردن " و یک هم چین مزخرفاتی ... می گویم ... کاش خوب زندگی کردن هم قواعدی معین داشت . استاد !نمی دانم چه می خواهید بگویید . اما ...نمی دانم از الان چرا دارم به تمامش می خندم . راستی استاد؟ شما خودتان با چه شهامتی می توانی خوب زندگی کردن را تعریف کنید؟!بی خیال ....! من دلم برای آن سالن آن صندلی های سبز می سوزد . که همیشه مشتی بی قید گفتن را می شنوند . بی خیال . ببخش استاد . ولی خوب را شما چه تعریف می کنید؟ بس که نابود شده . خسته نشدید از این همه آموزش زندگی؟ می شود زندگی را اینگونه آموزش داد؟با یک مشت حرف ؟ وقتی که از دور نظاره گر زندگی ها هستید ؟ وقتی که خیلی چیزها را از خیلی زندگی ها نمی دانید؟ حرف را گفتن خیلی راحت است استاد . خیلی...! می دانید چه می گویم دیگر ؟!نه؟!


۰۹/۱۱/۷

زاویه ...


شبها ...نگاه که می کنم . میان چشم هایی گم شدن خوب است . تو خدا ... رنگ چشمانت به کدامین رنگ است ؟
می دانی؟ تمام عمر بر اینم که تمام خستگی ها را کنار زنیم . بعد ... محکم و سخت روبروی تمام تلخ ها بایستم . نگاه کنم . پوزخند بزنم به تمسخر . برگردم . فرار نکنم . بمانم . نگاه کنم .
باور کنی یا نه ناتانائیل ! من هم احساسی دارم . باور کنی یا نه . من هم قلبی در وجودم می تپد . من هم می دانم احساس را . من هم ...و ... حرفی در ذهنم است . شاید به وجودی گفتم ... شاید گوشه ایی ان را شنیدم . "قبول . من سنگ . می دانی؟ اگر خوب شوم . اگر مهربان شوم زیباست . آن وقت ... تو چه حقیری برای تمام مهربانی های من .. چه حقیری ..!"
می دانی ناتانائیل؟! دلم یک گمشدن حسابی می خواهد . بزنم یک شب بیرون و تا خود صبح تمام خیابانها را پیاده بروم . تا خود نا کجا آباد . خیابانهای لوکس و "خوشبو" ... خیابانهای تمیز . خیابانهای خوب . خیابانهای مهربان گمشده در پول . خیابانهایی که انگار مثل صاحاب هایشان(!) از دماغ فیل افتاده اند . خیابانهای تمیز بی موش . خیابانهای خوب ... و کنار فاحشه ها ! خیابانهای کثیف و "آشغالی و بو گندو " خیابانهای فقیر و خاکی . خیابانهای مهربان گمشده در سیاهی . خیابانهای رنگ و رو رفته و آسفالت رفته ! با بچه های فقیر . و معتادها . و شبگرد ها . کنار فاحشه ها . موش های مرده و گربه های نحیف . نگاه های پر ترس و حسرت در خواب بی خواب . کنار مادران غمگین . پدران خسته . رنجور . چه می دانم . وای ناتانائیل! من چه قدر خسته ام . چه قدر .. و در ذهنم تمام حرف ها می چرخند . می چرخند . می چرخند .
یک روز دلم می خواهد کنار همان بوته ی رز باغچه ی حیاط خانه ی قدیمی تمام حرف ها را بالا بیاورم . کنار باغچه ی راست کنار حوض خانه ی آقاجون... که دیگر نه ما کودکان در انجا شیطنت می کنیم و دیگر نه کودک هستیم . و نه دیگر اقاجون هست که ما را دعوا کنند و گاه مهربان شودن و بخندند . یک روز کنار همان بوته ی گل سرخ تمام این سال ها را می خواهم بالا بیاورم . می خواهم و راستی ؟! الان آن خانه کجاست؟ آن حیاط بزرگ . و درخت های بلند و خوب . که مهربان بودند و سایه ی بلندشان کنار پلک خواب آلود روحمان آرام می تنید در جانمان و ما را نگاه می کردند ... درخت های خوب . درخت های خیلی خوب . و آن حوض . با آن دو سه ماهی قرمز کوچکش . و شمعدانی های دور حوض . گل های شمعدانی قرمز و سپید . آدرس ان خانه الان کجاست ؟ که من در حیاط خانه اش کنار تمام این ها این همه را بالا بیاورم . تمام دروغ ها را . تمامش را . چه از این سیاست کوفت گرفته تا تمام حرف های مفتی که زدند دیگرانی بر من . من دلم دویدن می خواهد . تمام خیابان شب را . دلم تسلی نمی خواهد . دلم یک جایی می خواهد که آرام گیرم . نه ...!دلم یک کنج می خواهد. تمامم را بگیر از من ناتانائیل!تمامم را . دلم یک کنج می خواهد . که آرام گیرم در آن . که بی آنکه گوش هایم را بگیرم زشتی ایی نشنوم . بی انکه چشم هایم رانبندم زشتی ایی نبینم . دروغی نشنوم . دروغی نبینم . بس نیست ناتانائیل؟ بس نیست؟ دنیا خسته نشد از این همه بد کردن ؟ خسته نشد؟ تمام نمی شود یعنی ؟
باور کن بس است . خیلی هم . من .... دلم شنیدن یک بغل صداقت می خواهد . یک بغل مهربانی . یک مشت خوبی .
وای ناتانائیل ! من چه قدر خسته ام . از این همه خستگی خسته ام . از دروغ ها . از دنیا . بروم یک کنجی خلوتی پیدا کنم . مشتی علف "بودن" را بجوم . آرام در درونم نگه دارم . وقت "نیستی" نشخوار کنم ...! بروم یک گوشه . دور از این هیاهو ها . دور از این بغض ها . دور از این خیابانهای خوب گمشده در هر نکبتی !و می دانی ؟به این فکر می کنم که رفتگر پیر خیابان با خسته نباشی من واقعا دیگر خسته نیست ؟ تصور کن ! اگر آن پیر مرد بخواهد تمام "آشغال " های دنیا را جمع کند . به نظرت موجودی می ماند ؟ ما نگندیدیم ناتانائیل در این حجم سرد بودن؟ نه ؟! تو چی ؟ تو نگندیدی؟و کاش در پس هر خسته نباشی تمام خستگی زندگی از تن آدم بیرون می رفت . کاش .
این همه سال گذشت ..این همه سال ؟ چند سال ناتانائیل؟ چند سال ؟ تقویمم پوسیده . روی سال شصت و چند مانده ؟ یا هفتاد و چند ؟ روی سال هشتاد و چند مانده است ؟ یک ؟ دو ؟ سه ؟ شاید همین هشتاد و هشت باشد . شاید ..شاید ...! این همه سال ؟ شاید ماه . یا روز . این همه لحظه ؟ چند لحظه ؟دقیقه نشده اند و این همه به من دیر گذشت ؟ عمر را نمی گویم . ثانیه ها را می گویم . دیده ایی جان می کنند تا بگذرند . وای که چه کفر در آرند . من که خیره . من که ماندم . من که نترسیدم ناتانائیل ! من که نترسیدم ...! من که باید می ماندم . من که می خواستم بمانم . نمی خواستم ؟من می خواستم در "زندگی " بمانم . وای ناتانائیل تو می دانی من چه می گویم؟ بدان . تو دیگر بدان .
اصلا .... بیا قمار کنیم . خوب می دانم قمار را . یک زمانی البته ... شاید الان هم . بعد . اگر من بردم ... یک کنج به من بده . که آرام گیرم در آن . و اگر تو بردی ... تمامم را بگیر . تمام تمامم را . منصفانه نیست ؟ خوب نیست ؟ شب بیا با هم پای میز قمار . جفتش به نفع من است . چه ببازم . چه ببرم . جفتش انگار برده ام . برده ام ناتانائیل!
ناتانائیل!باور کنی یا نه ! آه ... بی خیال ! از نوشتن خسته ام . از گفتن از این همه . بروم بخوابم . کنجی آرام . جایی تاریک . بروم بخوابم ناتانائیل . کمی دور شوم از این همه دروغ . از این همه حرف مفت . از این همه حرف . از این همه شنیدن و دیدن . و ... می دانی؟ صدایی در گوشم می اید ...
آقا می خواین کدوم دندونتون رو بکشین ؟ نمی دونم فرقی نداره . پسرم مامانت کجا رفته ؟ _نمی دونم بابا . انگار جایی رفته که خودش هم نمی دونه . جایی که گفت تا خدا بهم نگاه کنه . بابا؟ راسته که می گن خدا مرده ؟ نه پسرم . خدا مرد نیست . چون تاحالا به مامانت نگاه نکرده . آقا می خواین کدوم دندونتون رو بکشین؟ نمی دونم فرقی نداره . بابا تو چرا انقدر خسته ایی؟ پسرم ! به من نگو تو ... بگو شما ... واااای اقا ! می خواین کدوم دندونتون رو بکشین ؟ نمی دونم فرقی نداره... ولی نه . دندون عقلم اذیتم می کنه . می خوام از شرش خلاص شم . تو این جا احمق ها راحت تر زندگی می کنن . ....
وای که می خوام از اینجا برم . بزنم به چاک ... بابا ! ما قدر شما را می دونیم ... پسرم ... ما ها با هم دوستیم . به من نگو شما . بگو تو . اقا می خواین کدوم دندونتون رو بکشین ؟ نمی دونم فرقی نداره ...!
فکر های خودم . با این صدا در هم می پیچند ... نا تانائیل! دکتر به من چند وقت پیش گفت : باید دندون عقلم را بکشم . باید ...!
ناتانائیل! می خواهم بخوابم . پنجره ها را ببند . سرما زیاده در جانم است . و در ها را . نگذار کسی بیاید در دنیا . نه ناجی . نه خدا . نه هیچ کس دیگر . می خواهم یک دل سیر بخوابم در این بی کنجی دنیا . وای ناتانائیل ! من چه قدر خسته ام از این همه خستگی .
نمی دانم چرا یاد این پستت می افتم آسمان ... از صبح عجیب در یادم است .

پی نوشت: اول ... دیدنت چه قدر خوب بود رفیق . چه قدر دوست داشتم وقتی بودی . چه قدر ...!
دوم: مشکل ایمیل ها حل شده
دیگه برای من و باز می شن ... !