سوئیت شرت قهوه اییش رو تو دستش گرفته و داره وسط خیابون راه می ره . بین ماشین ها . نمی خواد بره . می خواد "بره" . سرده . کمی . لرز های گاه گاهی اش سراغش میاد . می گه: اگه یکی از اون حمله ها الان سراغم بیاد زیر یکی از همین ماشینا نفله شدم . دیگه نمی تونم راهی برم زیاد . فکر کن ... گوم... یه ادم پرت می شه اون ور و راننده هم به احتمال صد در صد در می ره . خوب نیست . حس اومدن یه حمله رو داره . ترسیده . اولین بار . از این ترسیده . از ترسیدن ترسیده . از خودش . از فکراش . از قلبش . ترسیده . از حسی که داره . ازوجودیتش ترسیده .
نمی خواد گرم شه . می خواد بشینه تو جونش . می خواد بشینه تو جونش . بین ماشین ها حرکت می نه . مثل اون روزی که راه می رفت و با خنده و امید از ماشین ها می خواست که بوق بزنن . با خنده می گفت: " بوق بزن " "بوق بزن " راننده ها هم جواب می دادن و بوق می زدن و اون .... دست می زد با بقیه و اونم ... مچ بند سبزش رو بالا می برد و ویکتوری رو نشون می داد و به همه می خندید . به همه . داره بین تموم اون ماشین ها راه می ره .
به تموم اون آهن قراضه های شیکی نگاه می کرد که رد می شن . به ماشینای فقیر و غنی . به همه چی . به اون مرد و زنی که تو ماشین بودن و زهر مار بودن . به اون دختر و پسر جوونی که تو ماشین داشتن "کر کر " می خندیدن . به اون زن و شوهری که جلو نشسته بودن و دو تا بچه ی خوشگل هم پشت بودن و ...به اون پیر زن اون ور خیابون . به دختر کوری که سر خیابون بود . به کارگر افغانی ایی که داشت می دوید .
هوا سیگار می طلبید . خیلی هم . راه می ره . می ره . می ره . نمی خواد بره . می خواد "بره".
"رفت " . بین تموم اون دودها . اون چراغ ها . بین تموم اون راه رفتن ها . خیابونای تکراری . ."رفت " . میون شب ها و روز هاش .
بین رفتناش ...یه چیزی رو جا گذاشت . نه از حواس پرتی . نه...
دید و جا گذاشتش .
"رفت" . و جا گذاشت ... تمام انچه را که دوست داشت ... تمام چیز هایی که باید داشته باشد . ."رفت" . خالی تر از دیروزش . رفت ...بی بازگشت .
"رفت" . در یک جمعه ی سگی ...
پی نوشت مربوط به متن خودم: گیر کرده اند واژه ها در گلو . نمی شود ننویسم . اما انگار باید . باید . باید ...
شاید ...
اگر چرت بود نوشته ام که هست ببخشید.
پی نوشت خیلی بی ربط: حامد ! خواهش می کنم ببخش ... ببخش که ما انسانیت را در این جا قبر کردیم . ببخش .
ببخش که دستانم نمی داند کجا را چنگ زند . نمی داند کجا را ....کدامین ریسمان را بگیرد . می دانم آب می شو ی کم کم و عاجزم از هر کاری . ببخش ... ببخش که بغضم را نمی توانم فریاد کنم در هیچ جایی . بس که خوابند . خوب باشی کاش پسر . خوب باشی کاش . من تنها برایت در این کنج بودنت را می خواهم . دوری از طناب ... بودنت را می خواهم حامد . خوب باشی کاش . میان دست و پا زدنت میان میله ها و مریضی ات . حامد! خوب باشی کاش پسر . من که دلواپس لحظه های تو ام . میان آن همه سردی .
حامد!بیداری ما همیشه ساز مرگ ماست . این اهنگی جاودانی است . بیدار باش و بمیر . خفته باش تا جاودانی باشی .
ببخش حامد !
*حامد روحی نژاد دانشجوی فلسفه دانشگاه شهید بهشتی که بیماری ام اس دارد و در جریان انتخابات بازداشت شده و از لحاظ وضعیت جسمانی اش و بیماری اش حمایت نمی شود در زندان و شرایط وخیمی داد در حال حاضر . وی به اعدام محکوم شده است .
قابل ذکر این که: زندان ها مسئول سلامتی و بهداشت جسمانی زندانیان هستند .
توضیح: عکس مربوط به حامد روحی نژاد است .
منبع خبر : کمیته ی فعالان حقوق بشر .
نمی خواد گرم شه . می خواد بشینه تو جونش . می خواد بشینه تو جونش . بین ماشین ها حرکت می نه . مثل اون روزی که راه می رفت و با خنده و امید از ماشین ها می خواست که بوق بزنن . با خنده می گفت: " بوق بزن " "بوق بزن " راننده ها هم جواب می دادن و بوق می زدن و اون .... دست می زد با بقیه و اونم ... مچ بند سبزش رو بالا می برد و ویکتوری رو نشون می داد و به همه می خندید . به همه . داره بین تموم اون ماشین ها راه می ره .
به تموم اون آهن قراضه های شیکی نگاه می کرد که رد می شن . به ماشینای فقیر و غنی . به همه چی . به اون مرد و زنی که تو ماشین بودن و زهر مار بودن . به اون دختر و پسر جوونی که تو ماشین داشتن "کر کر " می خندیدن . به اون زن و شوهری که جلو نشسته بودن و دو تا بچه ی خوشگل هم پشت بودن و ...به اون پیر زن اون ور خیابون . به دختر کوری که سر خیابون بود . به کارگر افغانی ایی که داشت می دوید .
هوا سیگار می طلبید . خیلی هم . راه می ره . می ره . می ره . نمی خواد بره . می خواد "بره".
"رفت " . بین تموم اون دودها . اون چراغ ها . بین تموم اون راه رفتن ها . خیابونای تکراری . ."رفت " . میون شب ها و روز هاش .
بین رفتناش ...یه چیزی رو جا گذاشت . نه از حواس پرتی . نه...
دید و جا گذاشتش .
"رفت" . و جا گذاشت ... تمام انچه را که دوست داشت ... تمام چیز هایی که باید داشته باشد . ."رفت" . خالی تر از دیروزش . رفت ...بی بازگشت .
"رفت" . در یک جمعه ی سگی ...
پی نوشت مربوط به متن خودم: گیر کرده اند واژه ها در گلو . نمی شود ننویسم . اما انگار باید . باید . باید ...
شاید ...
اگر چرت بود نوشته ام که هست ببخشید.
پی نوشت خیلی بی ربط: حامد ! خواهش می کنم ببخش ... ببخش که ما انسانیت را در این جا قبر کردیم . ببخش .
ببخش که دستانم نمی داند کجا را چنگ زند . نمی داند کجا را ....کدامین ریسمان را بگیرد . می دانم آب می شو ی کم کم و عاجزم از هر کاری . ببخش ... ببخش که بغضم را نمی توانم فریاد کنم در هیچ جایی . بس که خوابند . خوب باشی کاش پسر . خوب باشی کاش . من تنها برایت در این کنج بودنت را می خواهم . دوری از طناب ... بودنت را می خواهم حامد . خوب باشی کاش . میان دست و پا زدنت میان میله ها و مریضی ات . حامد! خوب باشی کاش پسر . من که دلواپس لحظه های تو ام . میان آن همه سردی .
حامد!بیداری ما همیشه ساز مرگ ماست . این اهنگی جاودانی است . بیدار باش و بمیر . خفته باش تا جاودانی باشی .
ببخش حامد !
*حامد روحی نژاد دانشجوی فلسفه دانشگاه شهید بهشتی که بیماری ام اس دارد و در جریان انتخابات بازداشت شده و از لحاظ وضعیت جسمانی اش و بیماری اش حمایت نمی شود در زندان و شرایط وخیمی داد در حال حاضر . وی به اعدام محکوم شده است .
قابل ذکر این که: زندان ها مسئول سلامتی و بهداشت جسمانی زندانیان هستند .
توضیح: عکس مربوط به حامد روحی نژاد است .
منبع خبر : کمیته ی فعالان حقوق بشر .


